مقدمهای بر ساختارشناسی ژانر خلقیاتنویسی ایرانیان/ دکتر مقصود فراستخواه : در ایران، وقتی همه تسلیم میشوند، هویتِ انسانیِ ساختارگرایی تکوینی، کار میکند و جریانی جدید از زندگی را میسازد
ساختارهای نهادی، ذهنی، عینی و موقعیتها و رویدادهای محیطی یا تاریخی، اعمال ما را محدود میکنند، اما نمیتوانند عاملیتهای ما را کاملاً محدود کرده یا بیاثر نمایند و یا از بین ببرند...
مقدمهای بر ساختارشناسی ژانر خلقیاتنویسی ایرانیان/ دکتر مقصود فراستخواه : در ایران، وقتی همه تسلیم میشوند، هویتِ انسانیِ ساختارگرایی تکوینی، کار میکند و جریانی جدید از زندگی را میسازد
֍֍بخش اول
دکتر مقصود فراستخواه : جامعهشناس ایرانی و استاد برنامهریزی توسعه آموزش عالی در مؤسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی
●مسئله این است که ما با موقعیتها و وضعیتهای پرابلماتیکِ خلقیاتی مواجه بودیم. یعنی ما برای توسعه، برای ورود به روند دموکراسی، برای نیکبختیِ اجتماعی، با وضعیتهایی مواجه بودهایم که ما را از طیکردن این روندها ممانعت میکرده و باز میداشتهاست. اسم این امر موقعیتها و وضعیت پرابلماتیک خلقیاتی یا اخلاقی است. البته ما در اینجا با کلانروایت خلقیاتی ذات باور Essentialist کار نمیکنیم. بنابراین پژوهش ما، نه جوهرهای و نه ذاتباور و شرقشناسانه است، بلکه با الگوهایی قابل توضیحِ علمی همراه است.
●بنابر نتایج پژوهش، ۴ گروه تعیینگر برای این موقعیتهای خلقیاتی میتوان در نظر گرفت. چهار گروهی که عواملی تعیینکننده هستند، که آنها میتوانند این موقعیتهای خلقیاتی را توضیح دهند و آنها شامل عوامل تعیینگر:
یک: عوامل تعیینگرِ مادی، عینی و نهادی
دو: عوامل تعیینگرِ ذهنی، فرهنگی، فلسفی، سنتها، اسطورهها و آموزهها
سه: شرایط و موقعیتها و رویدادهای محیطی، تاریخی
چهار: عاملیتها و کنشگریهای انسانی
ادعا این است که این چهار نوع عامل تعیینگر میتوانند در برابر یک ژانر خلقیاتی که نتیجه و خروجیِ آن برچسبهای مثبت یا منفی اجتماعی و یا ملی است که به شکلی سلیقهای به ذاتِ ملتها یا افراد زدهمیشود، تعیین کننده باشند.
●به عبارتی، آن "دیگری"های خلاق، مولد و ریسکپذیر و "مای" غیر خلاق و غیر ریسکپذیر، دیگر قابل دفاع نیست و این در حالی است که بنا بر ادعا اگر متغیرهای چهارگانه اخیر تغییر کنند خلقیات و وحیات اجتماعی و ملی نیز تغییر میکنند.
●به عنوان یک شاهدِ مثال، در یک منبع مکتوب در ۱۶۰ سال پیش آمده است که در برابر گزینه و مسئلۀ رفتارِ خلقیاتی ذاتباورانۀ عدم مشارکت اجتماعی یا کمپانی که حدود ۲۰ درصد است باید گفت: مملکت ایران یک مملکت هزاران ساله است. ۸۰۰۰ سال که مردم داشته است. مگر مردم، بلد نیستند زندگی کنند، پس اگر وضع مشارکت و کمپانی پایین است به ذات آنها برنمیگردد، بلکه مشکل در نوع سیاستها و مقررات اداره کشور است. نویسنده از دولت میخواهد، برخی اقدامات را در زمینۀ گسترش مشارکت مردم در تولید را فراهم سازد. به نظر میرسد در اینجا این وضعیت خلقیاتی منوط به علل و عواملی است و باید برای رفع این تنگناها اقداماتی انجام داد.
●در مثالی دیگر در ایران کنونی و در سالیان اخیر بر اساس پژوهشها، خردگراییِ خودمدار و جهتگیریهایِ کوتاه مدت در حال رشد است و در این زمینه روندها و ترندهایی دیده میشود و بر اساس یک فرمول و مدل تحلیلی میتوان توضیح داد که این امر میتواند نه ذات باور بلکه به روابط علل نهادی، علل ذهنی و موقعیتهای خاص و کنشهای انسانی و مدنی برگردد.
●در حالی که ذهنیتهای انسان ایرانی، نگران و ناامید است، سیستمهای نهادی غیر پاسخگو و مطلق است، در کنار علل نو استعماری مثل ترامپی شدن فضا به عنوان علل موقعیتی و محیطی، بر روی رفتار انسانها مؤثر است که در این شرایط احتمالاً ارزشهای بقا، در برابر ارزشهای خود شکوفایی، برای مردم مهمتر شده است.
●ساختارگرایی تکوینی در ایران
کنشها، ابتکارات، خلاقیتهای شهری، محلهای، مدنی، حرفهای و صنفی عامل تغییر و تحول موقعیتهای خلقیاتی در ایران است. ساختارهای نهادی، ذهنی، عینی و موقعیتها و رویدادهای محیطی یا تاریخی، اعمال ما را محدود میکنند، اما نمیتوانند عاملیتهای ما را کاملاً محدود کرده یا بیاثر نمایند و یا از بین ببرند.
●ابتکارات مدنی، خلاقیتها، نگرشهایِ تحولخواهانه، فرصتسازیها و ایجاد فضا، تولیدِ ارتباط، تولیدِ الگو، تولید معنا و راه انداختن جریانهای معنایی در حوزه عمومی و الگوسازیها، چنانکه در تاریخِ معاصر ما هم آمدهاست و در مباحث اجتماعی نوعی ساختارگرایی مولد Generative structuralism یا تکوینی خواندهمیشود، میتواند هم نماد و هم منشأ نوعی حرکت و جریانسازی باشد. این امر در برابر وجه ارادهگرایی رمانتیک قرار میگیرد و در آن ساختارها قابلیت تحول و شدن دارند و با این کد و شاخص که علوم انسانی یک معرفت جدی است، از طریق نوعی شبکه یادگیری اجتماعی، یادگیری از نو و عمل کردن منویات و جهتگیریهای خود را اعمال میکند.
●به همین ترتیب و توضیح است که در ایران، وقتی شهر و نهاد خانواده و جامعه دفورمه میشود، یک مقاومت اخلاقی و معرفتی پدید میآید و نوعی تلاش و جریانی از زندگی را میسازد. وقتی ساختارها مسلط، بهرهکش، نامهربان هستند و سیستمها انحصارگر و امتیازجو و ناشنوا میشوند هویتِ انسانیِ ساختارگرایی تکوینی به عنوان اخلاقی که بین زمین و آسمان است، کار میکند.
֍֍بخش دوم
دکتر داریوش رحمانیان : دانشیار گروه تاریخ دانشگاه تهران
مقدمهای بر ساختارشناسی ژانر خلقیاتنویسی ایرانیان/ دکتر داریوش رحمانیان :تاریخ انحطاطشناسیِ ما دچار انحطاط و عامل آن شده است
●مورخان و رشته تاریخ وارد حوزه خلقیات ایرانیان نشده است و اکنون سؤال این است که آیا میتوان تاریخ اخلاقی ایرانیان را نوشت؟
●اگر تاریخِ فکر تاریخی را بررسی کنیم از روزگاران کهن مسئله خلقیات به درجات از خام تا غیرآن برای مورخان مسئله بوده است و صفاتی برای اقوام و از جمله ایرانیان مطرح شده است. این امر برای ایرانیان غلیظتر بوده و شاید به همین مناسبت، نقطه و مفهوم کانونی تاریخنویسی در ایران عبرتآموزی است. سنت اندرزنامهنویسی ایرانیان برای درسآموزیِ عبرت از تاریخ است. تم اصلی در این جریان عبور از ظاهر به باطن است.
●وقتی انقراض صفویه برای ایران و حتی اروپا مسئله و محل تأمل می شود پاسخ این امر در تم و روند اخلاقی جستجو میشود. به عبارتی گزاره این است که اخلاق و خلقیات مردم از عدالت خارج شده است و بزرگان جامعه نیز دچار فساد شدند نتیجه این امر سقوط، تباهی و زوال جامعه است.
●در دوره قاجاریه نیز پرسش ایرانیان این است که ایران قدر قدرت در برابر روس و انگلیس چگونه ذلیل و خوار و منکوب شد. همان پاسخ در سفرنامههای ایرانیان این دوره و آثار برخی اندیشمندان دیده میشود به عنوان نمونه از نظر سید جمال گرفتاری جامعه در بحران اخلاقی و بحران عقلانیت است.
●احمد کسروی نیز که خود را متفکرِ مصلح دانسته، انحطاط ایرانیان را بر پایه شرایط اخلاقی تبیین میکند. ما آلودهایم و ایرانیان ناخوش و رو به موت هستند.
●اما به نظر میرسد تاریخِ ژانر خلقیات خودش دچار انحطاط و ابتذال شده است. این ژانر دچار وضعیت صدور احکام و گزارههای بدون تحقیق تاریخی است. خروجیها بدون تحقیق درست و شواهد کافی است. کلی گوییهایی که با خود، درد و نقطه ضعفِ عوامزدگی، ایدئولوژیزدگی، سیاستزدگی و همچنین رد پای شرقشناسی با منشأ غربی دارد. کلان روایتهایی که تکیهگاه آنها از نظر علمی شواهد، مستندات و نمونههای سست و ضعیف دارند.
●تاریخ انحطاطشناسی ما دچار انحطاط و عامل آن شده است . انحطاط اندیشی پمپاژ انحطاط است. در تاریخ علتشناسیِ انحطاط، ما مفهومِ انحطاط را تبدیل به یک مفهوم یکپارچهساز و کلانروایتساز کردهایم و آن را به کل تاریخ ایران تعمیم دادهایم و به این ترتیب انحطاط و عقبماندگی و شکست و بیماری، مجموعِ تاریخ معیوب ما بوده است.
●هنرها دیده نمیشود.تاریخ ما تاریخ روایت شکست است و ما به این نوع تاریخنویسی و تاریخباوری عادت کردهایم. در مجموع این میزان از تلاش و تکاپو، کار و حضور و زندگی دیده نمیشود و معلوم نیست از کجا آمده است. ایرانی در راه افتاده، اما از راه نیفتاده است و همچنان در راه است.
֍֍بخش سوم
دکتر آرش حیدری: جامعهشناس فرهنگی وعضو هیئت علمی دانشگاه
مقدمهای بر ساختارشناسی ژانر خلقیاتنویسی ایرانیان/ دکتر آرش حیدری: جامعه ایران جامعۀ شکلیافته است و سیستمهای اقتدارگرا در آن قابل تثبیت نیست
●پروژه خلقیاتنویسی در مرز و معرض عوامزدگی است زیرا در خصوص بیرونیترین وجه رفتار اجتماعی انسانها صحبت میکند. قاعدتاً نباید هر شکلی از موضوع نامگذاری وضعیت و نامگذاری ویژگیهایِ رفتاری انسانها، توهم تحلیل وضعیت را به مخاطب القا نماید.
●امروز و در گذشته حجم عظیمی از داده وجود دارد که توهم فهم چیزی به نام "انسان ایرانی" را دارد و در این مسیر اقدام به ارائه گزارههای کلی در خصوص ویژگیهای آدمها میکند.
●این وضعیت همان Common Sense و درک عام است که اگر با خرد جامعهشناختی، با منطق جامعهشناسی و یا هستیشناسی اجتماعی به منطق دریافت عالمانه منتج نشود، در سطح دریافت عوامانه باقی خواهد ماند.
●مواجهه با خلقیات اجتماعی نقطه شروع بسیاری از جامعهشناسان بوده است. این امر نوعی مواجهه دمدستی و بیرونی با حیات اجتماعی است و اگر فهم حاصل از آن در سطح پژوهشها به لایههای عمیقتر مهاجرت نکند در سطح مرزهای ایدئولوژیک و فهم عوامانه و احتمالاً مبتذل باقی میماند.
●مطالعات خلقیاتپژوهانه در ایران به اندازه کافی جامعهشناختی نیستند. مسئله جامعهشناسی این است که امر جزئی به نام رفتار چه فردی و چه اجتماعی، چگونه میتواند بازنمایانگر وضعیت کلی باشد. ما در طول تاریخ باورمان شده که آنچه آن دیگریِ بزرگ یعنی مستشرقِ چشمآبی، موبور و از مغربزمینآمده در مورد ما میگوید درست است و انسانِ ایرانی فلان و فلان است و حتی به دلایلی امکان توسعه ندارد.
●حتی گاهی پا فراتر از این نهاده میشود و برخی مدعی میشوند که به زبان فارسی نمیتوان فکر کرد. این همان بحثی که در خصوص آلمان و فرانسه نیز مطرح بود و نوعی وادادگی آلمانی نیز در آن مطرح بود. خروجی این بحث و فرهنگ، نوعی انسانِ تحقیرپذیر و مازوخیست است که هویت خود را از برچسبی میگیرد که به او زده شده است.
●از آنجا که نوعی وضعیت مرکزی خلقیات، در مطالعات خلقیاتپژوهانه مشخص و بارز میشود معمولاً و به همین دلیل این نوع مطالعات، سبقۀ جهان اولی ندارد. البته در این جوامع رفتارپژوهی و نگرشسنجی صورت میگیرد، اما به دنبال صفت مرکزی انسانِ جامعۀ پایۀ خود، در مطالعات خلقیاتپژوهانه نمیگردند و به عبارتی، شکلی از خودتحقیریِ سیستماتیک پایهگذاری نمیشود.
●امروز مشاهده میکنیم عادتوارهای، خروجی نظام روشنفکری در ایران پدید آمده است که محصول ۸۰ سال اخیر است که این نظام برای ایجاد منطق متضاد و دوگانهای با حاکمیت، مواردی را در جامعه و میدانِ اجتماعی برجسته میسازد و از آن در راستای تقابل با حکومت بهره میگیرد و البته فراموش میکند که برای این امر و نقد شیوههای فراوان دیگری وجود دارد و ساختار سیاسی را باید رادیکال و قاطعانه نقد نمود.
●موضع عالمانه رادیکال، به دنبال نقد محکم و روشن و در همان حال، بهرهگیری از پتانسیلهای حیات اجتماعی برای آینده است. ژانر خلقیات باید بتواند دهها سال مقاومت در برابر سیستمهای استبدادی و استعماری را در ایران توضیح دهد. جامعۀ ایران نه تنها کلنگی و زوال یافته نیست بلکه شکل یافته است و سیستمهای اقتدارگرا در آن قابل تثبیت نیست.
●ظهور ژانر خلقیاتی با هسته مرکزی خلقیاتیِ انسان ایرانی به نام اقتدارگرایی نتوانسته است نظامات تحلیلی و تاریخی ۱۵۰ سال اخیر را توضیح دهد. ظهور این ژانر منجر به ظهور نوعی محافظهکاریِ سیستماتیک در مواجهه با شناخت تاریخی جامعه ایران میشود که با تمرکز بر جوهرهها نمیتواند کلیت حیات اجتماعی ایرانی را ببیند. نتایج حاصل از اثر این ژانر، انفعال سیستماتیک و نهایتاً بیتوجهی، بی برنامهبودن و نهایتاً مرگ است.
